مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

189

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

صنعت خياطيش همىآموخت تا اينكه خياطت بياموخت . پس از آن روزى بكنار دريا رفت و جامهء خويشتن بشست و بگرمابه درآمد . چون از گرمابه بيرون شد ، جامهء پاك بپوشيد و از بهر تفرّج در شهر همىگشت كه در ميان راه بزنى خوبروى فرشته‌خوى سروقد برسيد . آن زن چون امجد را بديد ، اين ابيات همىخواند : آن روى بين كه حسن بپوشيده ماه را * آن دام زلف و دانهء خال سياه را گر صورتى چنين بقيامت درآوردند * عاشق هزار عذر بگويد گناه را يوسف شنيدهء كه بچاهى اسير ماند * اين يوسفيست بر زنخ آورده چاه را چون امجد ، ابيات از آن زن زهره جبين بشنيد ، بنشاط و طرب اندر شد و مهرش به دو بجنبيد و اين ابيات برخواند : گر ماه من برافكند از رخ نقاب را * برقع فروهلد بجمال آفتاب را گوئى دو چشم جادوى عابدفريب او * بر چشم من بسحر بستند خواب را اوّل نظر برفت ز دستم عنان عقل * آن را كه عقل رفت چه داند صواب را چون آن حورنژاد ، ابيات از امجد بشنيد ، آه دردناك كشيده و اين ابيات برخواند : اين چه رفتار است كاراميدان از من ميبرى * عقلم از سر ميربائى هوشم از تن ميبرى باغ لاله‌ستان چه باشد آستينى برفشان * باغبان را گو بيا گر گل بدامن ميبرى من كه از دروازه بيرونم نميبردند خلق * با تو مىآيم گرم در چشم سوزن ميبرى چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .